تبليغاتX
? صدای سکوت
صدای سکوت
? حسرت نگاه

در ازدحام اين همه آدم دلم گرفت
دلبسته ام نبودی و از غم دلم گرفت

از روز اول خلقت به يک نگاه
ديوانه تو گشتم و کم کم دلم گرفت

پروانه ای شدم
پر و بالم بر باد رفت...
در حسرت نگاه تو
در برزخ خودم!


?یلدا | در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 0:16 | لینک ثابت  | 
? خسته ام

من این روزها
از شب و از ستاره ها خسته ام
از نگاه ابر پاره خسته ام
از صدای فرياد و احساس خسته ام
ای کاش هيچ کس نبود
که من از آدمها نیز خسته ام!
از زندگی و از خودم
از کار و از ديار خسته ام
از عشق خسته ام
از نگاه و از لبخند خسته ام
و...
من این روزها
حتی از نفس کشيدن خود خسته ام!


?یلدا | در چهارشنبه 1386/02/12 ساعت 11:16 | لینک ثابت  | 
? آغاز سال 1386

سلام
سال نو را به تک تک شما دوستان خوبم تبریک میگم.
امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

این شعرم تقدیم به کسی که
تنهایی، غم و صدای سکوت رو برام به یادگار گذاشت:


من هميشه بهار را در چشمان تو می ديدم
من هميشه از دوريت رنج می بردم
من هميشه در کنارت دنيا را زيبا می ديدم
من هميشه محو تماشای نگاهت بودم
من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم
من هميشه همه جا فقط ترا می ديدم
من هميشه در التهاب ديدارت می سوختم
من هميشه برايت بهترين ترانه ها را می سرودم
من ....
افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودی!

 عید تو هم مبارک آدم آهنی


?یلدا | در چهارشنبه 1386/01/01 ساعت 3:30 | لینک ثابت  | 
? چه کسی خواهم شد؟

در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کيستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از ياد دلم رفته چه زود

هيس... ساکت... انگار...
که صدايی خبر از آمدنم می دهد
اين صدای قدم خسته توست؟
يا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آيد
من به من می رسم انگار دگر
شايد اين بار شکوفا شوم

هيس... ساکت... انگار...!


?یلدا | در جمعه 1385/12/25 ساعت 18:56 | لینک ثابت  | 
? زمزمه های دلتنگی

بازم ببار ای آسمون
شاید منم گریه کنم
بغض سکوت و بشکنم
اشکمو به تو هدیه کنم
نگاه نکن که ساکتم
دلم اسیر سایه هاست
نگاه خسته مو ببین
که لبریز از گلایه هاست
کویر خشک گونه ام
اشکی به روی خود ندید
لبم از خنده دور شده
هیشکی کلامی نشنید


ای آسمون تو هم ببار
شاید یه کم سبک بشی
نگاه به بغض من نکن
نگو به زودی پیر می شی
بازم ببار ای آسمون
دل از خودت خسته تره
از این کویر لعنتی
کی منو خونه می بره؟


?یلدا | در شنبه 1385/11/28 ساعت 21:45 | لینک ثابت  | 
? جاده

برای شکست دیوار فاصله
فاصله ای از خیال من تا حقیقت تو
مسیر را چنگ می زنم
در راه...
چراغ های قرمز را رد کردم
ولی سبزها مرا نگه داشتند
صدایی نیست
در میان ازدحام
چیزی به چشمانم نمی آید
تنها به سوی تو می آیم
اما...
به تو نمی رسم
در غبار لحظه ها پنهان می شوی
و من باز می گردم
شاید اندکی وقت باید
تا در انتهای جاده با تو یکی شوم

?یلدا | در سه شنبه 1385/10/26 ساعت 15:29 | لینک ثابت  | 
? در این سوی روزگار

من ديرگاهيست که به خودم
در اين سوی روزگار نگاه نکرده ام!
معنای اين همه سکوت چيست؟
من گم شدم در تو
يا تو گم شدی در من
ای زمان؟


به سراغ خود می روم
رو به روی خودم می نشينم
خودم را در نگاه خيره ام رها می کنم
و به صدای سکوتی که
هميشه با من است گوش می کنم
باران قشنگی نم نم می بارد
با خودم می گويم:
به حرمت اين باران قسم که
اين صدای سکوتم را به هيچ چيز نخواهم فروخت!


?یلدا | در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 23:27 | لینک ثابت  | 
? شگرفی

ياد تو امشب چه غوغا می کند
در سکوتم شعله بر پا می کند


خلوتی بود و بهاری
سايه ای جويی کناری
لحظه ها لبريز از آلاله ها
در نهان مهری قراری
می شتابد اشک ها بر گونه های خاطراتم


يادگارت مملو از باران عشق
می تراود در نگاهم
در شقايق های آهم
پيچک سرخ پيامت
سخت بر ديوار دل پيچيده است!


باز امشب ياد تو
با تب مخمور نرگس های باغ
با تلنگرهای باران آمده
يک شگرفی... يک طلوع بی قراری
در خطوطی لاله گون
با تب و تاب آمده


يادم آمد آن سماع مردمک های نگاهت
در هجوم قطره ها
نازکی های خيالت
شوق ها آشفتگی ها در تن دلبستگی ها
آه...
تنهاتر از تنهايی منم
یاد تو در سکوتم شعله بر پا می کند!


?یلدا | در پنجشنبه 1385/09/30 ساعت 6:43 | لینک ثابت  | 
? اندکی بخشنده باش

مدتهاست که نهايت سعی ام را کرده ام
که اين ديوارها را بشکنم
اما تو آنها را محکم ساخته ای
و من اينجا در انتظار ايستاده ام
و می پرسم چرا...؟
چرا ذره ای توجه نمی کنی؟
غرورت را بشکن و ذره ای توجه کن.
اندکی احساس نشان بده
بگشای قلبت را و توی اقيانوس رها کن
تنها يک احساس می تواند نجاتمان دهد
می گويی آزرده ای؟ بسيار خب...
تو تنها نيستی!
اينچنين که در زندگي به مسابقه مشغولی
چه چيزی برای خود حفظ می کنی؟
مي توانی سنگ را هم تغيير دهی؟
تنها چيزی که لازم است
واژه ای صميمی است که شنيده شود
بيا و ذره ای توجه نشان بده
سعی کن اندکی بخشنده باشی


?یلدا | در پنجشنبه 1385/09/23 ساعت 1:12 | لینک ثابت  | 
? هرگز با خودت قهر نکن!

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش
در شهر دوری از طریق معرفت دور شده
و راه ولگردی و... را پیشه کرده است.
شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به آن شهر رسید.
بدون آنکه استراحتی کند سراغ او را گرفت.
پس از ساعتها جستجو او را در محل نامناسبی یافت.
سری تکان داد و از او پرسید:
تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی؟
شاگرد لبخند تلخی زد و گفت:
من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد!
حق من خیلی بدتر از اینهاست!
شما این همه راه را آمده اید تا به من چه بگویید؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم
آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.
شاگرد مایوس نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید:
یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟
شیوانا با اطمینان گفت: البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.
درس امروز من این است: هرگز با خودت قهر نکن.
هرگز نگذار دیگران وادارت کنند که با خودت قهر کنی.
هرگز اجازه نده دیگران وادارت سازند خودت,خودت را محکوم کنی.
به محض اینکه با خودت قهر کنی
دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان خود بی اعتنا می شوی.
و هر نوع بی حرمتی به جسم و روحت را می پذیری!
همیشه با خودت آشتی باش.
همیشه برای جبران خطا به خودت فرصت بده.
خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با او قهر می کنی!
درس امروز من این بود.

بعد از مدتی شاگرد نزد شیوانا برگشت.
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت.
آرام در گوشش گفت:
اکنون که با خودت آشتی کردی یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.
به هیچکس اجازه نده تو را با به یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند!
همیشه از خودت و روح و جسمت دفاع کن.
هرگز نگذار دیگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کنی.
خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خود دفاع می کند!
درس امروز من این بود.


?یلدا | در جمعه 1385/09/17 ساعت 18:30 | لینک ثابت  | 
? با شما دوستان

سلام بچه ها

من مدت زیادی نبودم.

بازم نیستم ولی زود برمی گردم.

بچه ها صدای سکوت  رو تنها نذارید.

مرسی


?یلدا | در شنبه 1385/07/22 ساعت 19:12 | لینک ثابت  | 
? آرزوی من...!

یکی می گفت لعنت به هرچی که اسمش آرزوست

یکی تو خلوتش آه می کشید از درد زخم آرزو

یکی تو شبای تارش از آرزوهاش می نوشت

یکی یک شب پاره کرد نوشته هاش را به نام آرزو

یکی خود را کشت تا نباشد زنجیر دست آرزو

یکی می گفت زندگی بی آرزو یعنی نفس بی زندگی

یکی می گفت هر چی درد از بلای همین یک آرزوست

کاش می شد یکی می گفت این آرزو آخر کجاست؟

شاید اون وقت می نوشت از طعم ناب آرزو

شاید اون وقت دیگه اسم هیچ حسرتی نمی شد آرزو

شاید اون وقت دیگه هیچ ترانه خونی نمی خوند ار آرزو

دیگه هیچ سکوت تلخی نمی شکست با این ترانه به نام آرزو


?یلدا | در دوشنبه 1385/04/12 ساعت 13:36 | لینک ثابت  | 
? افسوس...!

نام بی نشون تو در برگی از دفتر زندگی ام نقش بسته است

هنگامی که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم

برگ برگ زندگی ام سوخت!

از دیروزها به دنبالت دویدم

و به امید دیدارت به امروز رسیدم

ولی افسوس...!

افسوس که تو به فرداها سفر کردی!


?یلدا | در جمعه 1385/03/12 ساعت 13:36 | لینک ثابت  | 
? اسیر

چیزی برای از دست دادن نمانده است

بازنده تمام قفس های بی صدا زندانی اسیر سنگ و چوب

تنها نگاه من بازی نور است بر زمین

از تک تک این میله های سرد نفرین کنم

این روزگار و مرگ باد

بر آن گناه کاری که خندد بر من و من در کنار بند


?یلدا | در چهارشنبه 1385/02/27 ساعت 19:48 | لینک ثابت  | 
? تنهایی همیشگی من

تنها که می مانم می شکنم

در وهمی بی انتها و در انتظاری بی پایان

چشمان خیسم را چه کنم؟

به قلب خسته ام چه بگویم؟

وجودی مرا در خود گرفت و با خود برد و تمام کرد مرا...

زهری در جام وجودم

غمی در غروب چشمانم  و...

و اشک های من تا ابد ناتمام!


?یلدا | در یکشنبه 1385/02/24 ساعت 13:49 | لینک ثابت  | 
? یک غزل

سهم من از زمین و زمان گوشه اتاق
کز می کنم همیشه همان گوشه اتاق
تصویر ناب پنجره را هم قلم بگیر
چشمک بزن دوباره از آن گوشه اتاق
یا مثل قاب عکس خودت روبروی من
یک لحظه تا همیشه بمان گوشه اتاق
تا در خیال خستگی ام پا گرفته ای
من ماندم و تمام جهان گوشه اتاق
حالا خیال پنجره و کوچه مال تو
سهم من از زمین و زمان گوشه اتاق
 

?یلدا | در پنجشنبه 1385/02/21 ساعت 13:18 | لینک ثابت  | 
? با شما دوستان

سلام بچه ها

از همتون به خاطر لطقی که به

من و«صدای سکوت» دارید ممنونم

خواستم بهتون بگم که من دو روز میرم شمال و شنبه میام

بچه ها شرمنده که بهتون سر نزدم. شنبه جبران می کنم.

فدای مهربونیاتون


?یلدا | در پنجشنبه 1385/02/21 ساعت 12:55 | لینک ثابت  | 
? حتمآ اینو بخونین...

پسر:دوست دارم
پسر:چه قدر تو خوبی! کاشکی همیشه مال من باشی.
پسر:می خوامت برای هميشه!

دختر يه نيم نگاه...
پسر:چرا باور نداری دوست دارم؟

دختر دلش می لرزه.نمی دونه بايد چه کار کنه
اما قلبش مثل قلب يه گنجشک که توی دستهای
يه غريبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده!
پسر قهقهه می زنه!
حالا دو تايی با هم می خندند.
وای که چه قدر قشنگه...
صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق!

دختر:راست می گی منو می خوای برای هميشه؟
پسر:آره به خــدا!

دختر چشم هاشو رو هم می ذاره.
و می گه:منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گيره.
دستاشو می بوسه و يه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه!

دختر:فردا ميای به ديدنم؟
پسر:آره، مگه می شه که تو رو نبینم؟

چه روزای قشنگی دارن.
خوش به حالشون...

دختر منتظره!

دختر:چرا دير کرده؟
هميشه که زود ميومد.
وای خدااااا کاشکی زودتر بياد.

پسر سرشو مياره نزديک سر دختر...

پسر:سلام گلم
دختر بر می گرده...
دختر:سلام
چرا دير کردی؟ دل نگرونت شدم!
مگه تو نمی دونی قلب من خيلی نازکه؟
زود می شکنه!
پسر:قربون اون قلب نازکت برم!
آخ ببخشيد عزيزم کارم طول کشيد.
دختر:اشکال نداره عزيزم!

حالا اونا با هم خوش اند.
دل در گرو دل همديگه...
چشم تو چشم همديگه...
توی يه روز قشنگ بهاری...
که نسيم بهار صورت آدم رو نوازش میده...

پسر:اووووم... من يه دروغ به تو گفتم
دختر:چی؟
پسر:منو ببخش.
نبايد بهت دروغ می گفتم.
از روز اول بايد راستش رو می گفتم.
دختر:مگه چی گفتی؟
پسر:من...

دختر گوش می ده...
هيچی نمی گه...
قطره های اشک صورتشو می پوشونه!
اون قدر که جز اشکای خودش ديگه هيچی رو نمی بينه.
با دستاش صورتشو پاک می کنه
اما نمی تونه...
نمی تونه جلوی گریه شو بگيره.

پسر:اگه بخوای می تونيم
فقط مثل دو تا دوست صميمی باشيم!
دختر:من دوست دارم.
من تو رو می خوام برای هميشه.
من دوست صميمی نمی خوام.
چرا با من اين کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی؟

پسر هیچی نمی گه!
تنها حرفش اينه که...

پسر:يه حس خوبی نسبت به تو داشتم.
با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکنه از دستت بدم!
اما بايد بهت می گفتم...
دختر:حالا اين حرفا يعنی چی؟
يعنی می خوای من برم؟
پسر:سکوت...
دختر:باشه.
هر طور تو بخوای...!
من حرفی ندارم.
نمی خوام باعث رنجشت بشم...!
خداحافظ...
هر جا که هستی شاد باشی و سلامت!
حالا دختر تنهاست...
حال و روزش بد جوری خرابه.
داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بياد...
اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه. چون...

دختر:اون که می دونست...
من و اون مال هم ديگه نيستيم.
پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد؟
آره، می دونم...
اون حق داره که برای زندگيش آزادانه تصميم بگيره...
و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم!
چون اون... خيلی خوبه!
ولی...
کاشکی می دونست که چه قدر عاشقشم!

آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر عاشقشه!
اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره!
کاش پسر می دونست که شکستن دل يه گنجشک گناه داره!

                              ***
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست


?یلدا | در شنبه 1385/02/16 ساعت 5:45 | لینک ثابت  | 
? سکوتی که در درونم فریاد میکشد و...!

سكوت شب من عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن است
شب من عارفانه ترين تجلی حضور صحنه های با خود بودن است
فردای بی صدای من ، خسته ام آرام بيا
از ميان دلهای شاد ، من تورا گزيده ام

فقط تو آرام بيا...!
از پشت پلكهای اولين ستاره شب
از پشت ديوار بلند مهتاب
از پشت شيشه الماس چشمها
به خدا به كدامين سو نظاره كنم
من هنوز رد پای نرفته ام در راه رفته تو
من هنوز آواره كوی بی انتهای اين جاده ام
من هنوز خسته از زورق انتخاب
به دنبال وسوسه های آبيم در ميان خواب
من هنوز يك نقطه ام برای شروع يه دنيا
ولی... ولی... خود نيز نمی دانم

چرا...!
به كدامين راه رفته محكومم می كنيد
به كدامين گناه بزرگ كوچكم می شماريد
به كدامين دريا ، تشنه سرابم می كنيد
هنوز در باور شب ماتم زده ام
هنوز در پيكر سنگ تراشه های هجری
به دنبال رد پايی بر دلم

بيا ، برای يك بار هم كه شده فقط تو بيا
بيا ، برای اولين و آخرين بار فقط تو بگو
بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد
بگو كدامين صورت سيلی عشق را مرحم كرد
بگو كدامين فتنه در دل كوچكت رخنه كرد
بگو و فقط تو بگو
بگو شايد اين آخرين باشد برای اولينت
بگو شايد اين محكم ترين دليل باشد برای اينت
بگو شايد كه جاده راه تو ، از اين پس بی فروغ باشد

و اما اكنون…
اين منم عابری پا برهنه
اين منم ساكت و بی صدا چون پای عبور
اين منم مبهوت اين هبوط
اين منم معشوق اين شلوغ
اين جا من مانده ام و هزار راه رفته
من مانده ام و طاقتی بافته شده
من مانده ام و چارقی رنگ و رخ رفته
من مانده ام و دفتری از شعرهای خط خطی و كهنه

ديشب برای اولين بار
نه ديشب برای هزار و يكمين بار بود كه ستاره شدم
حس كردم كه يك برگ شدم
حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم
حس كردم كه هزار راه رفته نيستم
حس كردم كه از تو و افكارت ای دنيای خاكی دورم
شدم يك قطره رفتم به چشم ماه
گريه كردم ، گريه كردم برای دلم تنها و بی صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون بزرگراهی بی پليسم
چون ستاره بی هيچ غروبم
حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم
حس كردم كه آبی زير بازوان قايقم

حس كردم كه چقدر از تو و دنيای آزاد و رها دورم!


?یلدا | در پنجشنبه 1385/02/14 ساعت 10:8 | لینک ثابت  | 
? فروغ فرخزاد

تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز يكی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه می آيی و می خندی به روی ما
تو چه هستی؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خويش
برق چشمان سرابی، رنگ نيرنگی
شيره شبهای شومی، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای كز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی...

تو...خدايا خود پرستی تو.....!
كفر می گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما...

گر خدايی در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزيم!


?یلدا | در پنجشنبه 1385/02/14 ساعت 2:54 | لینک ثابت  | 
? دیوار

بين بودن و فاصله
ديواری بود
و آن ديوار
از پيشانی مهتاب بلندتر


آنهايی که بودند
درآرزوی پيوستن به فاصله بودند
و گذشتن از ديوار...!
و آنهايی که نبودند
خسته از فاصله
عبور از ديوار
يک سفر بود...!

بهار بود
دلها اما
همه پاييزی
کبوتری مسافر شد
و مسافر فرصت ماندن نداشت
و کوچه های خاطره
و دلهای پاييزی
همه بارانی بودند
و کوله بار احساس کسی گم شده بود
ديوار مسافر را می خواند
و نگاه های التماس آمیز
با نگاه مسافر گره نمی خوردند
شايد برای همين بود
که به جای آن همه نگاه
برگها بدرقه راه آن مسافر شدند!


?یلدا | در چهارشنبه 1385/02/13 ساعت 9:32 | لینک ثابت  | 
? عروسک کاغذی

تمام کودکی من
عروسکی شد
از جنس کاغذ
و من آن را با ترديد
به انتظار آويختم
در آن لحظه نابود
و امروز در نقطه پيوند نگاه
و ابهام وجود
و از ميان همهمه عبور
من عروسک کاغذی ام را ميخوانم!
که تمام کودکی من
عروسکی شد
عروسکی کاغذی
در دستان باد
آويخته به انتظار
و من آن را با چشمهای بسته
به تماشا نشسته ام

?یلدا | در سه شنبه 1385/02/12 ساعت 10:5 | لینک ثابت  | 
? منوچهر آتشی

جاده یعنی...

جاده گفتی يعنی رفتن...
جاده يعنی تكرار همين واژه...
دريغ...!
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناك تر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتوانی با آسانی
چند كمند
سوی آفاقی چند
از پی صيد ابعاد زمان اندازی
كه به دام...؟ آری...
آهوهای می روم و خواهم رفت و...
كه به بند...؟ آری...
‌آهوهای چست زمان را...
جاده رفتن نيست!
جاده مصدر نيست!
جاده تكرار يك صيغه غربت بار است!
جاده يك صيغه كه
تكرارش
گردبادی است كه با خود خواهد برد
كه برد...
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه پندار مرا
جاده رفتن نيست!
جاده نه طومار و نواری و نه جویباری...
جاده يعنی رفت!
رفت...! رفت...!
همين...!


?یلدا | در سه شنبه 1385/02/12 ساعت 4:24 | لینک ثابت  | 
? شهریار قنبری

" حرف "

اگه سبزم ، اگه جنگل
اگه ماهی ، اگه دريا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو كتابا
اگه رودم رودگنگم
مثل مريم اگه پاك
اگه نوری به صليبم
اگه گنجی زير خاك
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم

اگه پاكم مثل معبد
اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق
واسه قايق مثل پارو
اگه عكس چهل ستونم
اگه شهری بی حصار
واسه آرش تير آخر
واسه جاده يه سوار
واسه تو قد یه برگم
پيش تو راضی به مرگم

اگه قيمتی ترين سنگ زمينم
توی تابستون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر كتابم
برای اسم تو چندتا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درختم
پيش تو اندازه دگمه پيرهن
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرين
اگه تندی مثل رگبار
اگه زخمی ، زخم كهنه
بغض يك در رو به ديوار
اگه جام شوكرانی

تو عزيزی مثل آب
اگه ترسی ، اگه وحشت
مثل مردن توی خواب
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم


?یلدا | در دوشنبه 1385/02/11 ساعت 5:52 | لینک ثابت  | 
? با شما دوستان

سلام بچه ها

اگه میدونستم با یه داد زدن

خیلی از مشکلها حل میشه زودتر از این داد میزدم

در هر صورت من برگشتم بچه ها

فدای همتون

شاد و موفق باشید


?یلدا | در دوشنبه 1385/02/11 ساعت 5:41 | لینک ثابت  | 
? با شما دوستان

سلام

بچه ها من چند وقتی نمیام اینترنت

مشکلی برام پیش اومده که ممکنه دیگه هیچ وقت نتونم بیام

بهتره که هیچی نگم...

به قول معروف این هم بگذرد

مواظب خودتون باشید

خداحافظ

 یلدا


?یلدا | در شنبه 1385/02/09 ساعت 12:39 | لینک ثابت  | 
? سفر

ميان من و دشتی وسيع

فاصله يك پنجره است

وچيزی به نام عبور

كه لحظه لحظه مرا

از نيلوفری كه كنار جاده روئيده

دور می سازد

پشت سر

نگاهی مانده

به انتهايی محو...


?یلدا | در شنبه 1385/02/09 ساعت 6:49 | لینک ثابت  |