گفتم : عشق روشنايی زندگيست.
گفتی : زندگی چيست؟
گفتم : زندگی سراب دل من تنهاست.
گفتی : سراب چيست؟
گفتم : سراب فانيت اين دنياست.
گفتی : دنيا چيست؟
گفتم : دنيا پژمرده گنجشک تنهاست.
گفتی : تنهايی چيست؟
گفتم : تنهايی غم فراق است.
گفتی : غم فراق چيست؟
گفتم : غم فراق غم دليست که زهجران ها پوسيده.
گفتی : دل پوسيده زهجران چيست؟
<<<<<< گفتم : دل پوسيده ز هجران، دل من است که از دوری تو به زار آمده >>>>>>
کاشکی می تونستم نفس کشيدن را باری ديگر
با تو و در کنار تو حس کنم.
برای با تو نفس کشيدن در ميان شعله ها می سوزم...
ولی... تو... ای غريبه...
??? در دورترين نقطه به ياد کيستی ؟؟؟
برای ازتوگفتن دل به غزل سپردم
نوشتم عاشقانه تورو تا قصه بردم
تموم واژه هارو براي تو ربودم
برای فصل عشقم فقط تو رو سرودم
تويی که بی کرانی معنی آواز من
تويی تواين ترانه صدای آوازم من
دل به صداسپردم تا تو ترانه باشی
سرودم عاشقونه تا تو هميشه باشی
توی خواب هرشب من هميشه يه جفت ستاره بوده
يه نگاه عاشقونه که درخششی دوباره بوده
نميخوام تموم شه اين خواب که تو رو ازم بگيره
به تو محتاجه دل من تو نباشی زود ميميره
اما تو نيستی و اينجا خونه بی تو سوت و کوره
حتی خاطرات من هم سرنوشتشون عبوره...
من همون ليلی مجنونم ولی
بی مجنونم من
من همون شيرين فرهادم ولی
بی فرهادم من
****
با خودم میگم که : ای کاش منم تو رو داشتم
ای کاش یه کمی عاشقم بودی
یا ، فقط
کمی دوستم داشتی
ای کاش تو مال من بودی
یا ، فقط
کمی مال من بودی...
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوی و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پيکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
فردا اگر ز راه نمی آمد ، من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را ، آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شيشه های اتاق تو ، آن شب نگاه سرد سياهی داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت ، گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزيده بود در مه آئينه ، تصوير ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود ، موهای من ، خميده و قيری رنگ
رازی درون سينهء من می سوخت ، می خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود ، در سايه. بوته. هيچ نمی رويد
زآنجا نگاه خستهء من پر زد ، آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارجوب قاب طلایی رنگ ، چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است ، در یای من کتاب تو افتاده
سنجاقهای گيسوی من آنجا ، بر روی تختخواب تو افتاده
از خانهء بلوری ماهی ها ، ديگر صدای آب نمی آمد
فکر چه بود گربه پير تو ، که او را به ديده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پريشانم ، برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گويد ، اما خموش ماند به روی تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک ، سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهای تو چون ابری ، آمد به سوی صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت ، سائيده شد به گردن سرد من
گويی نسيم گمشده ای پيچيد ، در بوته های وحشی درد من
دستی درون سينهء من می ريخت ، سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته از اين کشاکش درد آلود ، رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم از ياد اندوه فردا را ، گفتم : "سفر" افسانهء تلخی بود
نا گه به روی زندگيم گسترد ، آن لحظهء طلايی عطرآلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم ، آوازهای شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی ، از آن بوسه قطرهء ابديت را
