هرکس ارزش دیدن ندارد
که هر گل ارزش چیدن ندارد!
.و این احساس شاعرانه را دیوونه وار می پرستم...!
بشنو ای همسفرم از این قصه تلخ و راه دشوار... ای تک چراغ این شب تار...
گذشتن از کنار قصه ها ساده نیست...
حتی به بهانه سکوت نمی توان از کنار این بی تفاوتی گذشت...!
اومدی...
نشستی کنارم...
تو لبخند زدی...
من خندیدم...
چشمای تو برق زد...
گفتی ازت یه یادگاری می خوام؛ گفتم چی باشه خوبه؟! تو گفتی دلتو بهم میدی؟!بعد دستاتو آوردی جلو؛
دلمو دادم دستت؛گفتم مواظبش باش...گفتی مواظبشم؛گفتی میزارمش کنار دل خودم...
اون وقت یه دفعه رفتی!
رفتی تو آسمون و ستاره شدی!
دل منم با خودت بردی...هی گذشت وگذشت...تا اینکه دیگه از اون بالا واسم چشمک نزدی!
غصه دار شدم...آخه دیگه دل ندارم!
آخه تازه فهمیدم که گولم زدی!
دلمو با خودت بردی...بردی...بردی؛
آهای:
این کارت از یه دزدی هم زشت تر بود
می خوام یه خونه بسازم به بزرگی تنهایی هام
می خوام خونه ام حیاط هم داشته باشه...بزرگ
سردره خونه ام هم می نویسم:
روی آمدنت شرط بسته ام، باختنم را که نمی خواهی؟
اما تو هیچ وقت نمی یای، چون باختنم رو می خوای..
.چون اگه بیای همه چی خراب میشه
اگه بیای آخر قصه عوض میشه
و تو اینو نمی خوای...آخره قصه باید قلب من بشکنه
و اگه تو بیای آخره قصه ات اون طوری که از قبل نوشته بودی نمی شه
بیچاره دلم که از قصه ی تو خبر نداره
به چشمهای من نگاه کن که در آن
حسرت عروسکهای گمشده ام
چرخيدند و چرخيدند و چرخيدند
ومن...
در مرکز ثقل زمين ايستادم
و بزرگ شدم...
بابا... دلم گرفته به کی بگم که بفهمه حرفامو....؟؟؟![]()
توی دنیای به این بزرگی ٬ یعنی یه نفر نیست که به حرفای این دل دیوونه گوش کنه....؟؟؟![]()
می دونی دیگه داره کم کم از همه بدم میاد.... دلم برات تنگ شده.... چی کار کنم....؟![]()
هر وقت بارون میاد یاد اون روزی میفتم که زیر بارون بودیم و تو داشتی یخ می زدی٬ به من میگفتی بریم
خونه... ولی من میخندیدم و...
آخه می خواستم تنبیه بشی...![]()
چون یه بار که با هم دعوامون شد تو منو همین طوری ول کردی و رفتی...... بعد من سرما خوردم...
.
ولی مموشکم.... هر موقع بارون میاد با خودم میگم نکنه یه وقت زیر بارون باشی...؟ نکنه یه وقت
با موتور بیرون باشی....؟ اون وقت.....؟؟؟ نه............... دلم نمی خواد فکرشو بکنم اصلآ.....![]()
یعنی تو هم دلت واسه من تنگ میشه؟؟؟ میدونم که نه....!![]()
ولی بذار بهت بگم که من تا ابد عاشقت می مونم و مهر هیشکی جز تو توی دلم جا نمیگیره......!
عاشقتم تا ابد مال توام چه برگردی.... چه بر نگردی...!!!![]()
![]()
![]()
![]()
دعا میکنم هر جا که هستی خدا همونجا٬ بالای سرت مواظبت باشه![]()
عشق من![]()
کاش ميدونستم الان کجايي
چيکار ميکني
چي ميگي
پيش کي هستي
خوش به حال اونايي که اونجا پيش تو هستن
ولي حتم دارم اصلا قدر تو رو نميدونن
کاش اونايي که پيشت هستن ميدونستن کسي هست که بزرگترين آرزوش اينه که پيش تو باشه...
با سپيده دم از خواب برمي خيزم احساس ناراحتي مي كنم
صداي نفس كشيدن تورا در كنار خود مي شنوم
و مي فهمم كه داشتم خواب زماني را مي ديدم كه ممكن است فرا رسد
و تو ديگر در زندگيم نباشي
آهسته از بستر خواب بيرون مي آيم از پله ها پايين ميروم
هنوز از هراس خوابي كه ديده ام نا آرام و ناراحتم
و مي دانم كه آن قدرها كه بايد احساسم را برايت ابراز نميكنم
و نمي گويم كه چقدر برايم ارزش داري
تو محبوب مني تو يار و ياور مني تو آخرين دم عمر زندگي مني
تو مايه آسايش ودلگرمي مني تو به من اميد مي بخشي
تو به من نيرو مي دهي مرا با خودت به ساحلي دوردست مي بري
مي خواهم هميشه در كنار تو باشم
شب هنگام از خانه بيرون ميروي بسيار زيبا به نظر مي رسي
و وقتي كه قدم به تالار مي گذاري
نگاه مردم به طرف تو جلب مي شود
وقتي در كنارت مي ايستم غروري در قلبم احساس ميكنم
كه ميدانم تو امشب اينجا در كنار مني
تو محبوب مني تو يار و ياور مني تو آخرين دم عمر زندگي مني
تو مايه آسايش و دلگرمي مني تو به من اميد مي بخشي
تو به من نيرو مي دهي مرا با خودت به ساحلي دوردست مي بري
مي خواهم هميشه در كنار تو باشم
آري مي خواهم هميشه در كنار تو باشم
آري مي خواهم هميشه در كنار تو باشم
تو محبوب مني
تو يار و ياور مني
براي هميشه
در انزوای یک سکوت
پشت پنجره ی احساس
رو به یک مرد تنها
حس من بازیچه می شود
امشب درد من خلاصه می شود
ومن
به کوچه ی خمیده ی اتاق می روم
امشب یه آه خسته می رسد
به انزوای گلوی من
امشب شاه بیتی ندارم
تا برای چشما نت بخوانم
امشب غزلم خشکیده
قلمم دوات ندارد
من ...
سایه ای گمگشته در یک کویرم، کیستم
پرسشی بی پاسخم در جستجوی چیستم
یک قدم تا انتهای دردهایم مانده است
منتظر تا که بیایی، بگویی کیستم
روی دوش خسته ام آواری از دلوا پسی
از کدامین سمت می آیی بگو می ایستم
رو به روی آینه تصویر خود گم کرده ام
عمری اما در کجا ی آینه می زیستم
بی تو ای تنها ترین امید بودن های من
بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم
من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بیرحمی
تموم مشکلم اینه که حرفمو نمی فهمی
منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی.بی احساسی
دروغ بود که میگفتی تو هم محو گل یاسی
من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
تو چه مردابی افتادم یه عمر با دو دست تو
من دیوونه رو باش که واسه تو گریه میکردم
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه روباش که به عهدت قسم خوردم
باهات موندم٬ باهات ساختم٬ باهات سوختم٬ واست مردم
من دیوونه رو باش که با اخمهای تو خندیدم
همش یه گل تو باغچه ام بود اونو هم برات چیدم
من دیوونه رو باش که به خوبیام عادتت دادم
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
خوشی رو تو خودم کشتم٬ ولی با چشم تو موندم
من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چقدرتلخه بدون تو٬ چقدر سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنون نیاوردی٬ نمیدونی
من دیوونه رو باش که قد دنیا عاشقتم
نه...اما من عاشقت بودم...٬ حالا از تو بیزارم
من دیوونه رو باش که واست خوندم چقدر ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی حاضر و آماده
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر و رسوا
زدی تو زیر قولاتو گذاشتی باز منو تنها
منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمیخواستی
چقدر دیوونه ای راستی٬ چقدر دیونه ام راستی
منو باش که با یه اهنگ میخواستم مهربونتر شم
زدی تیر توی ذوقم نذاشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش تو رو عاشق حساب کردم
چقدر دیوونه تر چون باز٬ تورا اینجا خطاب کردم
من دیوونه روباش که٬ درسته خیلی دیوونم
جهنم میرم اما کنار تو نمیمونم
فقط بیچاره اونکس که یه عمر با تو میمونه
دوستای خوبم سلام با خوندن متن پایین متوجه میشین که چرا این دفعه کمتر از قبل٬ از شعرهای خودم براتون نوشتم
از این به بعد کمتر از شعرهای خودم براتون می نویسم
شرمنده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدراز تو نوشتم،چقدرسرودم تو را
و
اشعارم چقدرغزل به تو داد.
اما مثنوی چشمانت غزل مرا
دور میریخت
وقتی که دوبیتی چشمانم
تو را عاشقانه می سرود
عشق تو دیگر بار مرا تکانی داد
آن گاه که در پس پرچین خاطره ها
ایستاده بودم
و تو را میخواندم
اما نمیدانم چرا تا به خود آمدم تورفته بودی...!!!
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه
هر چی که جاده هست رو زمین به سینه من میرسه
ای که تو یی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم
عزیز ترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه دیدن و بوئیدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام
هنوز اندر پی اونم که میشه عاشقش باشم
مثه دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوز اندر پی اونم که عمری مرهمم باشه
شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوز اندر پی اونم که عشقش سادگیم باشه
نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه
میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست
هنوز اندر پی اونم که اشکامو روی گونه ام
با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام، بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای، منم ای گُل تو رو میخوام
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه
چیزی نگو، قسم نخور، تموم حرفات یه دروغه
کسی نگفت خودم دیدم، خونه ی قلبِ تو شلوغه
چیزی نگو، لیاقتت عشق مقدّسم نبود
حس میکنم نبودی و بودنت هم یه قصّه بود
تو دیگه مُردی و این حرفِ آخره
بذار عشق تو از خاطرم بره
فکر میکردم قلبت مال منه
امّا انگار صد شاخه میپره
اسمتُ پاک کردم از تو دفترام
بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام
تورو باور داشتم و میخواستمت
چرا آتیش کشیدی همه ی باورام؟
کسی نگفت بهم، من خودم دیدم
امّا راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم
چرا وقتی تورو از عشق خالی دیدم
جای گریه به حالت میخندیدم
شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی
واسه ی همه عروسکِ نمایشی
تو که میگذری ساده از اونهمه عشق
لیاقت نداری دیگه با من باشی
دلم برات تنگه عزیز ، یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه میشم و نمی بینی نیاز من
میخوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداس
خودم هزارو یک طرف ، همه حواسم به شماس
وقتی نمی بینم تورو ، چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی میشه ، هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود
یه جور واقعی تورو حس میکنم توی تنم
بجون تو بدون تو دیگه دارم دق میکنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هرکی می بینتم میگه طفلکی دیوونه شده
تورو خدا راضی نشو بیشتر ازین هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو اینجوری دربدر بشم
شب یلدای امسال هم گذشت٬ امسال هم مثل بقیه سالها نشد که تولدت رو جشن بگیرم عزیزکم...
امسال هم فوت خاله نذاشت به میعاد عشقمون بیام و تنهای تها با یاد قشنگت روز میلادت رو جشن بگیرم
آره... یلدای امسال هم گذشت
***
دورم ازتو اما با تو
لحظه ها رو زنده هستم
بازم ازتو پرم از تو
واسه تو رویایی خستم
خوب دیروز
باتو هر روز
از تو با خدا میخونم
توخیالت
توی حالت
باز توی کما میمونم
شب یلدام
ساکت و سرد
حسرت دل خالی از درد
ساکتت نکرده رویا
تورو جون لحظه برگرد
من اسم تو را در اندیشه ذهنم خواهم نوشت
و این گونه میتوانم تو را در عماق روح زنده نگهدارم.
من اسم تو را در سکوت از شب زیر نور ماه خواهم نوشت
تا روشن بخش شب های تاریک من باشد.
من اسم تو را در عمق قلبم خواهم نوشت
تا برای کتاب زندگیم عنوانی باشد.
من اسم تو را با رنگ عشق خواهم نوشت
تا همه بدانند که این اسم زندگی من می باشد.
من اسم تو را در قاب از عشق خواهم نوشت
تا یادگاری از تو در قلب من باشد.
من اسم تو را در پنجره روحم خواهم آویخت
پنچره پر از احساس که دریچه ای از قلبم به سوی اقیانوس عشق توست.
به خاطرتو قلب را در سینه وتورا در قلب دوست دارم
فروغ عزیز در ۲۴ سالگی با پرویز، کسی که دوستش داشت، سفری به کنار دریا رفت.
به گفته خودش، هنگامی که به این سفر میرفته خانواده خواب بودند و برای بیدار کردن آنها وقت مناسبی نبوده. به همین دلیل بدون دادن اطلاع به آنها به این سفر میره.
(حالا بگذریم که بعد از برگشتن از سفر خانواده اش چه برخوردی با اون می کنند)
در این سفر مردم، به دلیل اینکه فروغ با پرویز رابطه قانونی نداشته، با آنها برخورد خوبی نمی کنند
و دائم فروغ و پرویز، در ترمینال و هتل و کنار دریا و.... شاهد برخورد بد از جانب آنها بودند.
در مقابل ناراحتی فروغ بابت این مسئله ، پرویز حرفی به او میزنه :
****
مثل دريا وسيع و پاک باش، بگذارهمه چيزدرتو گم بشود بی آنکه تو آلوده شوی!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فروغ در جواب به پرویز فقظ سکوت میکنه ، ولی در دل با خودش این جملات را همیشه تکرار میکنه :
****
کبوترها چقدرخوشبخت هستند، آنها صبح زود وقتی درپرهايشان شهوت پروازموج میزند ازميان شيروانی های سرخ و سقفهای کاهگلی و ديوارهای نيمه خراب مثل دود به طرف آسمان پرمی کشند، آن بالاها درزير نور تند آفتاب به گلبرگهای سفيد گلی شباهت دارند که روی درياچه پرپرشده باشد و با هرموج نوری به يکسو می روند.
آنوقت غروب که شد با خستگی برمیگردند و روی شاخههای درختان و هره ديوارها می نشينند
و کبوترهای عاشق سرهايشان را به يکديگرتکيه ميدهند و با نوکهای ظريفشان عشق را نوازش
میکنند، خورشيد وآسمان شفاف و بادهای رهگذر هرگز آنها را ملامت نمی کنند.
هيچ حرکت مخالفی هيجان عشقشان را درهم نمی ريزد وهيچ کس فرياد نمی زند :
- آهای کبوترهای فاسد، کبوترهایبی بند وبار! هيچ فکر پدرو مادر و آبروی خانواده وسنتهای اجتماعیتان هستيد؟ هيچ می دانيد که داريد خودتان را تسليم چه هوسهای ناپاک و پليدی می کنيد!
کاش من يک کبوتر بودم، اين دنيا برای دوست داشتن خيلی کوچک است، خيلی کوچک است... خيلی
