تبليغاتX
? صدای سکوت
صدای سکوت
? آخرین

روزنه ای از اميد ، گرم و گرامی
روشنی افكنده باز بر دل سردم
دائم از آن لذتی كه خواهم آمد
مستم و با سرنوشت بد به نبردم
تا...
بردم گاهگاه وسوسه با خويش
كای دله دل...! چشم ازين گناه فرو پوش
ياد گناهان دلپذير گذشته
بانگ برآرد كه : آی شيطان! خاموش
وسوسه تو به در دلم نكند راه
توبه كند ، آنكه او گنه نتواند
گرگم و گرگ گرسنه ام من و گويم
مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند
باز شب آمد ، حرمسرای گناهان
باز در آن برگ لاله راه نكرديم
وای دلا...! اين چه بی فروغ شبی بود
حيف ، گذشت امشب و گناه نكرديم
ای لب گرم من! ای ز تف عطش خشك
باش كه سيرت كنم ز بوسه شاداب
از لب و دندان و چهره ای كه بر آنها
رشك برد لاله و ستاره و مهتاب
اختركان! شب بخير ، خسته شدم باز
بسترم از انتظار خسته تر از من
خسته ام ، اما خوشم كه روح گناهان
شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من
مست شعف می روم به بسترم امشب
بر دو لبم خنده ، تا كه خنده كند روز
باز ببينم سعادت تو
چه قدر است
بستر خوشبختم! آی...بستر پيروز...!

?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 21:9 | لینک ثابت  | 
? لحظه دیدار

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم


باز می لرزد... دلم ، دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم


های...! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ....؟
های...! نپريشی صفای زلفكم را دست...؟
و آبرويم را نريزی دل...!؟؟


ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است!


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 21:1 | لینک ثابت  | 
? سرگردون

از عذاب جاده خسته
نرسيده و رسيده
آهی از سر رسيدن
نكشيده و كشيده
غم سرگردونی هامو
با تو صادقانه گفتم
اسمی كه اسم شبم بود
با تو عاشقانه گفتم
با تنم دردی اگه بود
بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم
اگه كهنه بود دردام
من سرگردون ساده
تو رو صادق می دونستم
اين برام شكسته اما
تو رو عاشق می دونستم
تو تمام
طول جاده
كه افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من
اسم تو هم سفرم بود
من دل شيشه ای هر جا
هر شكستن كه شكستم
زير كوهبار غصه
هر نشستن كه نشستم
عشق تو از خاطرم برد
كه نحيفم و پياده
تو رو فرياد زدم و باز
خون شدم تو رگ جاده
نيزه نم باد شرجی
وسط دشت تابستون
تازيانه های رگبار
توی چله زمستون
نتونستن ، نتوستن
كينه منو بگيرن
از من خسته خسته
شوق رفتنو بگيرن
حالا كه رسيدم اينجا
پر قصه برا گفتن
پر نياز تو برای
آه
كشيدن و شنفتن
تو رو با خودم غريبه
از غمم جدا می بينم
خودمو پر از ترانه
تو رو بی صدا می بينم
كی صدايتو داد به مهتاب ؟
مهتابو كی برد از اينجا ؟
اسمتو كی داد به خورشيد ؟

خورشيد و كی داد به ابرا ؟
با من رهيده از خود
يك ترانه هم صدا شو
با من از زنجير اين شب
هم صدا شو و رها شو


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 20:34 | لینک ثابت  | 
? گل بارون زده

گل بارون زده من
گل ياس نازنينم
می شكنم ، پژمرده می شم
نذار اشكاتو ببينم
تا هميشه تو رو داشتن
داشتن تمام دنياست
از تو و اسم تو گفتن
بهترين همه حرفاست
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندارم
تو ای غزلواره دلتنگ
كه همه تنت كلامه
هنوزم با گل گونه ت
شرم اولين سلامه
ای تو جاری توی شعرم
مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
ای گل شكسته ساقه ، گل پرپر
كه به ياد هجرت پرنده هايی
توی يأس مبهم چشمات می بينم
كه به فكر يه سفر به انتهايی
سر به زير دل شكسته ، نازنينم
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من
مرثيه سر كن برای رفتن من
آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
گل بارون زده من
اگه دلتنگم و خسته
اگه كوچيدن توفان
ساقه منم شكسته
می تونم خستگياتو
از تن پاكت بگيرم
می تونم برای خوبيت
واسه سادگيت بميرم
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندارم


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 20:24 | لینک ثابت  | 
? خاکستری

روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شكل كدوم حقيقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقيرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه كن با پيكرم
اسم منو از من بگير
تشنه معنی منم
سنگينه بار تن برام
ببين چه خسته می شكنم
به انتظار فصل تو
تمام فصل ها گذشت
چه يأس بی نهايتی
نديم من بود
فصل بد خاكستری
تسليم
و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حريم من بود
دژخيم بی رحم تنم
به فكر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه معراج منه
فكر نجات من نباش
مرگ منو ترانه كن
هر شعرمو به پيكرم
رشته تازيانه كن
روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شكل كدوم حقيقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقيرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه كن با پيكرم


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 20:17 | لینک ثابت  | 
? واسه من گریه نکن

با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامی دنياست
عشق كوچك من ای ماهی خسته
قلبم اگه قلبی به
وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر يه آوازه
مرگ عاشق
سفری به شكل يه پروازه
قصه بودن من
حديث برگی در باد
طعم تنهايی من
به تلخی يه فرياد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شكستنم
يه شكست بی صداست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
واسه ويرون شدنم گريه نكن
واسه من گريه نكن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگی ديدی
بعد من شعر منو به آينه ها ياد میدی
اگه با من سكوت يه
تك درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه عاشق هاست
رفتنم مرثيه قديمی رفتن نيست
رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
واسه من گريه نكن


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 20:2 | لینک ثابت  | 
? تاریکی

قاب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم
زندگی ام در تاريكی ژرفی می گذشت
اين تاريكی طرح وجودم را روشن می كرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد
زيبايی رها شده ای بود
و من ديده به راهش بودم
رويای بی شكل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه كرد
رگ هايم ازتپش افتاد
همه رشته هايی كه مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمی شعله فانوسش را نوشيد
تنها تاریکی بود که مرا یافت...!


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 14:43 | لینک ثابت  | 
? پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشيده شب می کشم

چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست


?یلدا | در دوشنبه 1385/01/21 ساعت 6:55 | لینک ثابت  | 
? گفتم.... گفتی....؟؟؟

گفتم :بهار...

خنده زد و گفت: ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید!

گفتم: پرنده...

گفت :اینجا پرنده نیست!

اینجا گلی که باز کند به خنده ، نیست

گفتم :درون چشم تو دیگر...؟؟؟

گفت:دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست...!!!

اینجا بجز سکوتی گزنده نیست...!


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 13:52 | لینک ثابت  | 
? پاییز

پاييز جان! چه شوم ، چه وحشتناك
آنك ، بر آن چنار جوان ، آنك
خالی فتاده لانه  آن لك لك
او رفت و رفت غلغل غليانش
پوشيده ، پاك ، پيكر عريانش
سر زی سپهر كردن غمگينش
تن با وقار شستن شيرينش
پاييز جان! چه شوم ، چه وحشتناك
رفتند مرغكان طلايی بال
از سردی و سكوت سيه خستند
وز بيد و كاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاك و بلورين رفت
پاييز جان! چه شوم ، چه وحشتناك
اينك ، بر اين كناره  دشت ، اينك
اين كوره راه ساكت بی رهرو
آنك ، بر آن كمركش كوه ، آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت
پاييز جان! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارينم
سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم! ای قناری غمگينم

?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 12:25 | لینک ثابت  | 
? اما... بازم نیومدی!

عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلی پريشونت شدم
اما بازم نيومدی
قهوه فنجونت شدم
شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدی
برف زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيک ناودونت شدم
اما بازم نيومدی
آفتاب و بارونت شدم
اشکای لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدی
ماه تو ايوونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گل گلستونت شدم
اما بازم نيومدی
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتای ايرونت شدم
اما بازم نيومدی
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدی
خادم و دربونت شدم
اسير زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدی
يه جوری مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهی ميدونت شدم
اما بازم نيومدی
تو سختی آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم
اما بازم نيومدی
لباس و سامونت شدم
سارق ايمونت شدم
چشمای گريونت شدم
اما بازم نيومدی
لبای خندونت شدم
گشنه شدی نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدی
هميشه ممنونت شدم
من نی چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدی
شعرای ارزونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسليم قانونت شدم
اما بازم نيومدی
گشنه مژگونت شدم
هلاک چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدی...!

?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 11:42 | لینک ثابت  | 
? غربت....

روزگاری رفت و من در هر زمان

آزمودم رنج غربت را بسی

درد غربت ميگدازد روح را

جز غريب اين را نميداند كسی

هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسی مرگ آور است

از هزاران غربت اندوه خيز

غربت بی همزبانی بدتر است


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 11:17 | لینک ثابت  | 
? خسته ام... رهایم کن!

خسته ام ... خسته...

خسته با روحی در هم شکسته...

 نابود ... رنجور... عاشق... محدود ...

خسته ام ...

خسته از هر چه زمینی است...

خسته ام ...

خسته از هر چه صدای زندگانی است ...

خسته ام ...

خسته و آزرده ...

حنجره ام از این همه فریاد که به گوش نمی رسد پاره است...

قلبم از وجود حسرت آکنده است ...

ای که مرا می بینی ...!

ای که صدای سکوتم را می شنوی ...!

مرا بگیر..

نمی خواهم زمینی باشم...!

مرا ببر...

نمی خواهم در میان این آدمیان جان ببازم...!

مرا رها کن...

مرا دیگر طاقت تحمل دلسنگی هایشان را  نیست...

مرا دیگر شوقی برای دیدن خنده هایشان را نیست...

دل من گر چه به یک زمینی وابسته است...

اما ببین!

حتی آسمان هم از بی وفایی اش آزرده است...!

مرا بگیر...

رهایم کن.....

که دیگر مرا طاقت شنیدن کنایه هایشان را نیست...

مرا آسمانی کن تا فراموش شوم...

زیرا که مرا حتی قدرت تحمل به یاد سپردن هایشان را نیست...!!!


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 9:11 | لینک ثابت  | 
? صدای سکوتی دیگر

باز
ای الهه ناز
صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پا برهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
به خوابهای خوب دور
به غربت غريب کوچه های خاکی صبور
به کرکهای خط سبزه بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هرچه بود يا نبود
به نوجوانی نجيب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه يه نگاه ناگهانی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترس خورده
زير دانه های ريز ريز ابتدايی
به بوی لحظه های...؟
به سايه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
با تمام تشنگی
به آب می زنيم
به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را رکاب می زنيم
به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گريه ها و خنده های بی حساب می زنيم
به آی روزگارهای حسرت دروغکی
غم فراغ دلبر به خواب نديده هميشه بی وفا
به جور کردن سه چهار بيت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار
مرور صفحه سفيد خاطرات خيس
صدا تمام شد
سرم به صخره سکوت خورد
آه... بی ترانگی

آره... سرم به صخره سکوت خورد...

اما... سالهاست که این سکوت....

بی صدا در درونم فریاد میزند...!


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 8:50 | لینک ثابت  | 
? دلا کمی آرام تر...

در خيابان غريب زندگی گم شدم ای آشنا آرام تر

می سرايم يك سبد گل واژه من جمله تقديم شما آرام تر

لحظه لحظه قطره های سرنوشت همچنان می ريخت در دامان شب

آسمان خسته با يك مشت ابر می گذشت از بام ما آرام تر

شكوه می كردم شبی دور از شما در ميان كوچه باغ عاشقی

رود چون شال سپيدی می گذشت آب می شد پابه پا آرام تر

قصه می گفت از زمان دور دور شايد از دوران پاك كودكی

ياد می كرديم و می خوانديم ما  با صدای بی صدا آرام تر

بوی ترش ليته بوی مشق شب باز باران با ترانه می نوشت

در فضای خانه های روستا مشق بر ديوارها آرام تر

سبز می شد وعده با يك مشت خط زير طاق هستی آن روزها

دور می شد آرزو از من شبی می نوشتم بی وفا آرام تر

زير سقف گرم و سرد آرزو لحظه های ترد بودن می گذشت

سبز می شد خاطرات كودكی با دلم گفتم دلا آرام تر


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 8:42 | لینک ثابت  | 
? زندگی...

زندگی باغی است در معنای عشق

زندگی فصلی است از فردای عشق

زندگی خوابی است از ابهام ها

زندگی سوزی است از سودای عشق

زندگی رنگی است در افكار ما

زندگی موجی است از دريای عشق

زندگی آبی است در جويبارها

زندگی رودی است در صحرای

عشق زندگی دشتی است در آنسوی مرگ

زندگی ردی است از جا پای عشق


?یلدا | در شنبه 1385/01/19 ساعت 8:37 | لینک ثابت  |