باز می لرزد... دلم ، دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های...! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ....؟
های...! نپريشی صفای زلفكم را دست...؟
و آبرويم را نريزی دل...!؟؟
ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است!
خورشيد و كی داد به ابرا ؟
با من رهيده از خود
يك ترانه هم صدا شو
با من از زنجير اين شب
هم صدا شو و رها شو
به ايوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشيده شب می کشم
چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
گفتم :بهار...
خنده زد و گفت: ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید!
گفتم: پرنده...
گفت :اینجا پرنده نیست!
اینجا گلی که باز کند به خنده ، نیست
گفتم :درون چشم تو دیگر...؟؟؟
گفت:دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست...!!!
اینجا بجز سکوتی گزنده نیست...!
آزمودم رنج غربت را بسی
درد غربت ميگدازد روح را
جز غريب اين را نميداند كسی
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسی مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت بی همزبانی بدتر است
خسته با روحی در هم شکسته...
نابود ... رنجور... عاشق... محدود ...
خسته ام ...
خسته از هر چه زمینی است...
خسته ام ...
خسته از هر چه صدای زندگانی است ...
خسته ام ...
خسته و آزرده ...
حنجره ام از این همه فریاد که به گوش نمی رسد پاره است...
قلبم از وجود حسرت آکنده است ...
ای که مرا می بینی ...!
ای که صدای سکوتم را می شنوی ...!
مرا بگیر..
نمی خواهم زمینی باشم...!
مرا ببر...
نمی خواهم در میان این آدمیان جان ببازم...!
مرا رها کن...
مرا دیگر طاقت تحمل دلسنگی هایشان را نیست...
مرا دیگر شوقی برای دیدن خنده هایشان را نیست...
دل من گر چه به یک زمینی وابسته است...
اما ببین!
حتی آسمان هم از بی وفایی اش آزرده است...!
مرا بگیر...
رهایم کن.....
که دیگر مرا طاقت شنیدن کنایه هایشان را نیست...
مرا آسمانی کن تا فراموش شوم...
زیرا که مرا حتی قدرت تحمل به یاد سپردن هایشان را نیست...!!!
آره... سرم به صخره سکوت خورد...
اما... سالهاست که این سکوت....
بی صدا در درونم فریاد میزند...!
می سرايم يك سبد گل واژه من جمله تقديم شما آرام تر
لحظه لحظه قطره های سرنوشت همچنان می ريخت در دامان شب
آسمان خسته با يك مشت ابر می گذشت از بام ما آرام تر
شكوه می كردم شبی دور از شما در ميان كوچه باغ عاشقی
رود چون شال سپيدی می گذشت آب می شد پابه پا آرام تر
قصه می گفت از زمان دور دور شايد از دوران پاك كودكی
ياد می كرديم و می خوانديم ما با صدای بی صدا آرام تر
بوی ترش ليته بوی مشق شب باز باران با ترانه می نوشت
در فضای خانه های روستا مشق بر ديوارها آرام تر
سبز می شد وعده با يك مشت خط زير طاق هستی آن روزها
دور می شد آرزو از من شبی می نوشتم بی وفا آرام تر
زير سقف گرم و سرد آرزو لحظه های ترد بودن می گذشت
سبز می شد خاطرات كودكی با دلم گفتم دلا آرام تر
زندگی فصلی است از فردای عشق
زندگی خوابی است از ابهام ها
زندگی سوزی است از سودای عشق
زندگی رنگی است در افكار ما
زندگی موجی است از دريای عشق
زندگی آبی است در جويبارها
زندگی رودی است در صحرای
عشق زندگی دشتی است در آنسوی مرگ
زندگی ردی است از جا پای عشق
