تبليغاتX
? صدای سکوت
صدای سکوت
? آرزوی من


?یلدا | در چهارشنبه 1385/01/30 ساعت 13:46 | لینک ثابت  | 
? منتظر

نيستی اينجا تا ببينی
آسمون نداره خورشيد
وقتی رفتی اشک ابرها
روی شيشه ها می پاشيد

لحظه های بی تو بودن
لحظه های سخت و کشدار
روزهای نبودن تو
همه غصه، همه تکرار

يادته گفتی عزيزم
اين سفر هميشگی نيست
گفتی منتظر نموندن
رسم عاشق پيشگی نيست

حالا منتظر نشستم
پشت شيشه های سنگی
واسه من هيچ چی تو دنيا
نداره بی تو قشنگی

ميدونم هنوز تو قلبت
داره عشق من يه جايی
منتظر ميمونه اين دل
تا که از سفر بيايی

?یلدا | در چهارشنبه 1385/01/30 ساعت 11:24 | لینک ثابت  | 
? جاده مرا دور می کند...

از جاده می پرسم
از سايه ای كه قدم هايم را از بر است
نمی دانم از كجای آمدن می آيم
كه تا همين جای راه
فقط يك سايه با من آمده است
كه از سی سالگی
فقط يك سوال گمشده می داند
از ماه می پرسم
كه روزهای تا آمدن دنيا را از بر است
كودكی های من در كجای تا سی سالگی گم شد؟
جاده مادرم را دور می كند
و غروب يكی از همين شعرها بود
كه پدر
رو به آفتاب مرد
و كودكی های من
در سی سالگی چه
زود تمام شد
از جاده می پرسم
كه مرا دور می كند
كجای پيچ درختان و فراموشی آفتاب
راه ، به تنهاترين خانه جهان می رسد ؟
كودكی در اتاق مستطيل
تا سی سالگی را صدا می كند
و جاده ها چه قدر عجيب اند
كه به هيچ سوالی جواب نمی دهند
كه در هيچ جای رفتن نميميرند
در امتداد اين گمشدن
هی سوال می كنم و باز
جاده مرا دور می كند
تا اتاق مستطيل
بايد از فراموشی نه آفتاب
كه از فراموشی دير سالگی بگذرم

?یلدا | در سه شنبه 1385/01/29 ساعت 2:24 | لینک ثابت  | 
? با شما دوستان

سلام

 بچه ها یه چی میخوام بهتون بگم که تا حالا به بعضیاتون گفتم... ولی...

بچه ها شما که لطف میکنید و نظر میدین یه آدرس از خودتون برام بذارین

 تا منم بتونم با شما دوستای خوبم آشنا بشم

مرسی

 شاد و موفق باشید

 یلدا


?یلدا | در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 23:10 | لینک ثابت  | 
? روزگار دلتنگی

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردی
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بيا که ثانيه ها بی تو کند می گذرد
بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگی


?یلدا | در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 21:25 | لینک ثابت  | 
? باران نگاهت

ای آفـــــتاب آيينـــــه دار روی ماهت
هفت آسمان آواره در چشم سياهت

از چهره بردار آن نقاب کبريايی
بگذار روشن تر بتابد نور ماهت

تا کــی دل خود را در اين غربت ببارم
تا چند بنشينم شکسته دل به راهت

ای کاش می شد در عبور از وسعت عشق
بســــپارم اين دل را به امـــــــواج نــگاهت

دل کشتی طوفانی چشم تو گشته است
لنگـــر نـــمی انــــــدازد الا در پناهــــــت

از ما مگير ای خوب لطف بی دريغت
دريـــــــاب ما را با نگــــاه گاه گاهت

چشمان زيبای تو را در خواب ديدم
گل کرد شــــعرم زير باران نگاهت


?یلدا | در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 20:34 | لینک ثابت  | 
? سکوت سنگی

ای دل چرا به روی من در وا نمی کنی
رحمی بر اين مســـافر تنها نمی کنی

با آن که در گــــــلوی من فريادها شکست
در گوشه ای نشسته ای لب وا نمی کنی

در شعله های سرکش عشقم نشسته ای
وز آه سـينه سوز مــــــن پــــــروا نمی کنی

هفت آسمان مصيبت است آوار بر سرم
در حــــيرتم که از چه رو غوغا نمی کنی

از بس فضای سينه ام تاريک گشته است
راهــــی به سوی روشنی پيدا نمی کنی

با اين هـــــــمه بهانه با من بـگو چرا
امشب بساط گريه را بر پا نمی کنی

ای همزبان زخمها ای اشک من،تو هم
درد نــــهفته مرا افشــــــــا نمی کنی

دستی به روی گونه زردم نمی کشی
باغ خزان کشيده را احــــيا نمی کنی

دستی به روی گونه زردم نمی کشی
باغ خزان کشيده را احــــيا نمی کنی

در اين سکوت سنگي ام جاری نمی شوی
اين ســـــــنگ را روانه دريــــــــا نمی کنی


?یلدا | در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 1:6 | لینک ثابت  | 
? فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته سوزان
می کنم فرياد ، ای فرياد ! ای فرياد
خانه ام آتش گرفته است ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد اين آتش
نقشهايی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر
من ، سوزد و سوزد
غنچه هايی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بيماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گريان ازين بيداد
می كنم فرياد ، ای فرياد ! ای فرياد
وای بر من ، همچنان می سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را می كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آيا هيچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پی امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
می كنم فرياد ، ای فرياد ! ای فرياد

?یلدا | در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 12:31 | لینک ثابت  | 
? اندوه

نه چراغ چشم گرگی پير
نه نفسهای غريب كاروانی خسته و گمراه


مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير بارانی كه ساعتهاست می بارد


در شب ديوانه غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده ای دارد


در شب ديوانه غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست


همچنان می بارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صدای پای اسب رهزنی تنها


نه صفير باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پير


?یلدا | در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 12:22 | لینک ثابت  |