سلام
بچه ها یه چی میخوام بهتون بگم که تا حالا به بعضیاتون گفتم... ولی... ![]()
بچه ها شما که لطف میکنید و نظر میدین یه آدرس از خودتون برام بذارین
تا منم بتونم با شما دوستای خوبم آشنا بشم ![]()
مرسی
شاد و موفق باشید ![]()
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردی
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بيا که ثانيه ها بی تو کند می گذرد
بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگی
از چهره بردار آن نقاب کبريايی
بگذار روشن تر بتابد نور ماهت
تا کــی دل خود را در اين غربت ببارم
تا چند بنشينم شکسته دل به راهت
ای کاش می شد در عبور از وسعت عشق
بســــپارم اين دل را به امـــــــواج نــگاهت
دل کشتی طوفانی چشم تو گشته است
لنگـــر نـــمی انــــــدازد الا در پناهــــــت
از ما مگير ای خوب لطف بی دريغت
دريـــــــاب ما را با نگــــاه گاه گاهت
چشمان زيبای تو را در خواب ديدم
گل کرد شــــعرم زير باران نگاهت
با آن که در گــــــلوی من فريادها شکست
در گوشه ای نشسته ای لب وا نمی کنی
در شعله های سرکش عشقم نشسته ای
وز آه سـينه سوز مــــــن پــــــروا نمی کنی
هفت آسمان مصيبت است آوار بر سرم
در حــــيرتم که از چه رو غوغا نمی کنی
از بس فضای سينه ام تاريک گشته است
راهــــی به سوی روشنی پيدا نمی کنی
با اين هـــــــمه بهانه با من بـگو چرا
امشب بساط گريه را بر پا نمی کنی
ای همزبان زخمها ای اشک من،تو هم
درد نــــهفته مرا افشــــــــا نمی کنی
دستی به روی گونه زردم نمی کشی
باغ خزان کشيده را احــــيا نمی کنی
دستی به روی گونه زردم نمی کشی
باغ خزان کشيده را احــــيا نمی کنی
در اين سکوت سنگي ام جاری نمی شوی
اين ســـــــنگ را روانه دريــــــــا نمی کنی
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير بارانی كه ساعتهاست می بارد
در شب ديوانه غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب ديوانه غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفير باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پير
