يکی بود يکی نبود توی يه گوشه از اين خاک خدا... چيزای زيادی بود...! يه چيزی مثل سياه يه چيزی مثل سفيد يه کسی که گريه کرد وقتی رفتنم رو ديد يه چيزی مثل يه روز يه چيزی مثل يه شب يه چيزی مثل يه غم يه چيزی مثل يه تب يه کسی که بود و رفت يه غمی که بود و هست کسی که وقتی می رفت در خونشو نبست يه چيزی مثل يه اشک يه جايی مثل يه دشت يه کسی که رفته بود يه کسی که برنگشت کسی که شايد منم کسی که يه غصه داشت کسی که گم شده بود کسی که سايه نداشت کسی که هر چی باشه از خودش باخبره می دونستش که يه روز سايشو باد می بره يه نفر داد ميزنه شبه...! آفتاب خوابيده کسی سايه منو اينطرفها نديده؟ قصه مون تموم شده کسی خوابش نمياد تموم قاصدکها دلشون سايه می خواد سايه ها تموم شدن قاصدکها پر زدن هر کدوم با سايشون دلو به سفر زدن يه نفر بی سايه موند کسی که بازم منم منی که قصه ميگم منی که داد ميزنم: يکی بود يکی نبود يه نفر که غصه داشت توی اين خاک خدا يه نفر سايه نداشت...
?یلدا | در پنجشنبه 1385/02/07 ساعت 23:36 | لینک ثابت
|
?یلدا | در چهارشنبه 1385/02/06 ساعت 1:51 | لینک ثابت
|
?
در بهاری زیبا، در غروبی غمگین، در سکوتی سنگین...
سالها پيش در بهاری زيبا، درغروبی غمگين، در سكوتی سنگين ما به هم برخورديم! تو برای دل من... آن غروب غمگين، آن سكوت سنگين من برای دل تو آن بهار زيبا تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده روزها از پی هم من و تو جدا از غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذريم تو سراپا شادی غرق در نغمه اين آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی دل بيچاره من در بهاری زيبا، در غروبی غمگين، در سكوتی سنگين بی خبر گشت اسير من در انديشه آن فصل بهار در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست زير لب می گويم كاش می شد به تو گفت: تو تنها نفس شعر من تو تنها اميد دل نا اميد من كاش می شد به تو گفت: تو بمان دور مشو از بر من تو بمان تا نميرد دل من حيف...می دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت در بهاری زيبا، در غروبی غمگين، در سكوتی سنگين دل مجنون مرا زير پا می نهی و می گذری!
?یلدا | در دوشنبه 1385/02/04 ساعت 6:16 | لینک ثابت
|
?
گمشده
بعد از آن ديوانگی ها ای دريغ باورم نايد كه عاقل گشته ام گویا او مرده در من كاينچنين خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آيينه می پرسم ملول چيستم ديگر به چشمت چيستم؟ ليك در آينه می بينم كه وای سايه ای هم زانچه بودم و نيستم همچو آن رقاصه هندو بناز پای ميكوبم ولی بر گور خويش وه كه با صد حسرت اين ويرانه را روشنی بخشيده ام از نور خويش ره نميجويم بسوی شهر روز بيگمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بيم در دل مردابها بنهفته ام می روم ... اما نمیپرسم ز خويش ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم كاين دل ديوانه را معبود كيست او چو در من مرد ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی ديگر گرفت گويا شب با دو دست سرد خويش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه ... آری ... اين منم ... اما چه سود او كه در من بود ديگر نيست... نيست می خروشم زير لب ديوانه وار او كه در من بود آخر كيست كيست؟
?یلدا | در دوشنبه 1385/02/04 ساعت 1:25 | لینک ثابت
|
?
اولین غم و آخرین نگاه
چه شامها كه چراغم فروغ ماه تو بود پناهگاهم شبم گيسوی سياه تو بود اگر به عشق تو ديوانگی گناه من است ز من رميدن و بيگانگی گناه تو بود دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت كه اين پرنده خوش نغمه در پناه تو بود عنايتی كه دلم را هميشه خوش می داشت اگر نهان نكنی لطف گاهگاه تو بود بلور اشك به چشمم شكست وقت وداع كه اولين غم من آخرين نگاه تو بود
?یلدا | در یکشنبه 1385/02/03 ساعت 1:26 | لینک ثابت
|
?
دنیا در سکوت
شد درون كلبه بيچاره ها آتشی بر پا ز آتشپاره ها ای بسا مستی كه پای خم نشست بيمناك از آتش خمپاره ها تازيان بر دتر و زن تاختند در هوای طوق ها و ياره ها مادران را در كنار كودكان كرده لرزان غرش طواره ها ز آتش موشك چو هيزم سوختند در بدرها خسته ها آواره ها از لهيب بمب آتش زا بسی شعله ور شد كلبه بيچاره ها كودكان را نيمه شب آتش زدند دزد ها نامردها بدكاره ها دزد بغدادی بود قصاب قرن بر كمر آويخته قداره ها نو جوانان را به خاك انداختند اهرمن ها غرچه ها پتياره ها بر غم مادر كه می لرزد ز بيم می تپد هر شب دل سياره ها از تن مردان به ميدان نبرد می جهد خون همچنان فواره ها استخوانشان قطعه قطعه زير تانك سينه شان آماج آهن پاره ها ما همه غلتنده در دريای خون دشمنان رقصنده در كاباره ها ما در آتش افل دنيا در سكوت خوك و سگ بهتر از اين نظاره ها
?یلدا | در یکشنبه 1385/02/03 ساعت 1:23 | لینک ثابت
|