فقط تو آرام بيا...!
از پشت پلكهای اولين ستاره شب
از پشت ديوار بلند مهتاب
از پشت شيشه الماس چشمها
به خدا به كدامين سو نظاره كنم
من هنوز رد پای نرفته ام در راه رفته تو
من هنوز آواره كوی بی انتهای اين جاده ام
من هنوز خسته از زورق انتخاب
به دنبال وسوسه های آبيم در ميان خواب
من هنوز يك نقطه ام برای شروع يه دنيا
ولی... ولی... خود نيز نمی دانم
چرا...!
به كدامين راه رفته محكومم می كنيد
به كدامين گناه بزرگ كوچكم می شماريد
به كدامين دريا ، تشنه سرابم می كنيد
هنوز در باور شب ماتم زده ام
هنوز در پيكر سنگ تراشه های هجری
به دنبال رد پايی بر دلم
بيا ، برای يك بار هم كه شده فقط تو بيا
بيا ، برای اولين و آخرين بار فقط تو بگو
بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد
بگو كدامين صورت سيلی عشق را مرحم كرد
بگو كدامين فتنه در دل كوچكت رخنه كرد
بگو و فقط تو بگو
بگو شايد اين آخرين باشد برای اولينت
بگو شايد اين محكم ترين دليل باشد برای اينت
بگو شايد كه جاده راه تو ، از اين پس بی فروغ باشد
و اما اكنون…
اين منم عابری پا برهنه
اين منم ساكت و بی صدا چون پای عبور
اين منم مبهوت اين هبوط
اين منم معشوق اين شلوغ
اين جا من مانده ام و هزار راه رفته
من مانده ام و طاقتی بافته شده
من مانده ام و چارقی رنگ و رخ رفته
من مانده ام و دفتری از شعرهای خط خطی و كهنه
ديشب برای اولين بار
نه ديشب برای هزار و يكمين بار بود كه ستاره شدم
حس كردم كه يك برگ شدم
حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم
حس كردم كه هزار راه رفته نيستم
حس كردم كه از تو و افكارت ای دنيای خاكی دورم
شدم يك قطره رفتم به چشم ماه
گريه كردم ، گريه كردم برای دلم تنها و بی صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون بزرگراهی بی پليسم
چون ستاره بی هيچ غروبم
حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم
حس كردم كه آبی زير بازوان قايقم
حس كردم كه چقدر از تو و دنيای آزاد و رها دورم!
تو...خدايا خود پرستی تو.....!
كفر می گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما...
گر خدايی در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزيم!
آنهايی که بودند
درآرزوی پيوستن به فاصله بودند
و گذشتن از ديوار...!
و آنهايی که نبودند
خسته از فاصله
عبور از ديوار
يک سفر بود...!
بهار بود
دلها اما
همه پاييزی
کبوتری مسافر شد
و مسافر فرصت ماندن نداشت
و کوچه های خاطره
و دلهای پاييزی
همه بارانی بودند
و کوله بار احساس کسی گم شده بود
ديوار مسافر را می خواند
و نگاه های التماس آمیز
با نگاه مسافر گره نمی خوردند
شايد برای همين بود
که به جای آن همه نگاه
برگها بدرقه راه آن مسافر شدند!
جاده گفتی يعنی رفتن...
جاده يعنی تكرار همين واژه...
دريغ...!
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناك تر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتوانی با آسانی
چند كمند
سوی آفاقی چند
از پی صيد ابعاد زمان اندازی
كه به دام...؟ آری...
آهوهای می روم و خواهم رفت و...
كه به بند...؟ آری...
آهوهای چست زمان را...
جاده رفتن نيست!
جاده مصدر نيست!
جاده تكرار يك صيغه غربت بار است!
جاده يك صيغه كه
تكرارش
گردبادی است كه با خود خواهد برد
كه برد...
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه پندار مرا
جاده رفتن نيست!
جاده نه طومار و نواری و نه جویباری...
جاده يعنی رفت!
رفت...! رفت...!
همين...!
اگه سبزم ، اگه جنگل
اگه ماهی ، اگه دريا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو كتابا
اگه رودم رودگنگم
مثل مريم اگه پاك
اگه نوری به صليبم
اگه گنجی زير خاك
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم
اگه پاكم مثل معبد
اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق
واسه قايق مثل پارو
اگه عكس چهل ستونم
اگه شهری بی حصار
واسه آرش تير آخر
واسه جاده يه سوار
واسه تو قد یه برگم
پيش تو راضی به مرگم
اگه قيمتی ترين سنگ زمينم
توی تابستون دستای تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر كتابم
برای اسم تو چندتا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درختم
پيش تو اندازه دگمه پيرهن
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم
اگه تلخی مثل نفرين
اگه تندی مثل رگبار
اگه زخمی ، زخم كهنه
بغض يك در رو به ديوار
اگه جام شوكرانی
تو عزيزی مثل آب
اگه ترسی ، اگه وحشت
مثل مردن توی خواب
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضی به مرگم
سلام بچه ها
اگه میدونستم با یه داد زدن
خیلی از مشکلها حل میشه زودتر از این داد میزدم
در هر صورت من برگشتم بچه ها
فدای همتون
شاد و موفق باشید
سلام
بچه ها من چند وقتی نمیام اینترنت
مشکلی برام پیش اومده که ممکنه دیگه هیچ وقت نتونم بیام
بهتره که هیچی نگم...
به قول معروف این هم بگذرد
مواظب خودتون باشید
خداحافظ
یلدا ![]()
فاصله يك پنجره است
وچيزی به نام عبور
كه لحظه لحظه مرا
از نيلوفری كه كنار جاده روئيده
دور می سازد
پشت سر
نگاهی مانده
به انتهايی محو...
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كی باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهی ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه ای تا كه بدر افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زينهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمی او را
اين خطا بود كه ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسی را كه تو می جویی
كی خيال تو بسر دارد
بس كن اين ناله و زاری را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه می گويد
كه به نرمی رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع...
ای شمع به چی می خندی...!؟
به شب تيره خاموشم...!؟
به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم...!؟
