بازنده تمام قفس های بی صدا زندانی اسیر سنگ و چوب
تنها نگاه من بازی نور است بر زمین
از تک تک این میله های سرد نفرین کنم
این روزگار و مرگ باد
بر آن گناه کاری که خندد بر من و من در کنار بند
در وهمی بی انتها و در انتظاری بی پایان
چشمان خیسم را چه کنم؟
به قلب خسته ام چه بگویم؟
وجودی مرا در خود گرفت و با خود برد و تمام کرد مرا...
زهری در جام وجودم
غمی در غروب چشمانم و...
و اشک های من تا ابد ناتمام!
