یکی می گفت لعنت به هرچی که اسمش آرزوست
یکی تو خلوتش آه می کشید از درد زخم آرزو
یکی تو شبای تارش از آرزوهاش می نوشت
یکی یک شب پاره کرد نوشته هاش را به نام آرزو
یکی خود را کشت تا نباشد زنجیر دست آرزو
یکی می گفت زندگی بی آرزو یعنی نفس بی زندگی
یکی می گفت هر چی درد از بلای همین یک آرزوست
کاش می شد یکی می گفت این آرزو آخر کجاست؟
شاید اون وقت می نوشت از طعم ناب آرزو
شاید اون وقت دیگه اسم هیچ حسرتی نمی شد آرزو
شاید اون وقت دیگه هیچ ترانه خونی نمی خوند ار آرزو
دیگه هیچ سکوت تلخی نمی شکست با این ترانه به نام آرزو
