آنهايی که بودند
درآرزوی پيوستن به فاصله بودند
و گذشتن از ديوار...!
و آنهايی که نبودند
خسته از فاصله
عبور از ديوار
يک سفر بود...!
بهار بود
دلها اما
همه پاييزی
کبوتری مسافر شد
و مسافر فرصت ماندن نداشت
و کوچه های خاطره
و دلهای پاييزی
همه بارانی بودند
و کوله بار احساس کسی گم شده بود
ديوار مسافر را می خواند
و نگاه های التماس آمیز
با نگاه مسافر گره نمی خوردند
شايد برای همين بود
که به جای آن همه نگاه
برگها بدرقه راه آن مسافر شدند!
