تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز يكی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه می آيی و می خندی به روی ما
تو چه هستی؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خويش
برق چشمان سرابی، رنگ نيرنگی
شيره شبهای شومی، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای كز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی...
تو...خدايا خود پرستی تو.....!
كفر می گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما...
گر خدايی در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزيم!