دختر يه نيم نگاه...
پسر:چرا باور نداری دوست دارم؟
دختر دلش می لرزه.نمی دونه بايد چه کار کنه
اما قلبش مثل قلب يه گنجشک که توی دستهای
يه غريبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده!
پسر قهقهه می زنه!
حالا دو تايی با هم می خندند.
وای که چه قدر قشنگه...
صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق!
دختر:راست می گی منو می خوای برای هميشه؟
پسر:آره به خــدا!
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره.
و می گه:منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گيره.
دستاشو می بوسه و يه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه!
دختر:فردا ميای به ديدنم؟
پسر:آره، مگه می شه که تو رو نبینم؟
چه روزای قشنگی دارن.
خوش به حالشون...
دختر منتظره!
دختر:چرا دير کرده؟
هميشه که زود ميومد.
وای خدااااا کاشکی زودتر بياد.
پسر سرشو مياره نزديک سر دختر...
پسر:سلام گلم
دختر بر می گرده...
دختر:سلام
چرا دير کردی؟ دل نگرونت شدم!
مگه تو نمی دونی قلب من خيلی نازکه؟
زود می شکنه!
پسر:قربون اون قلب نازکت برم!
آخ ببخشيد عزيزم کارم طول کشيد.
دختر:اشکال نداره عزيزم!
حالا اونا با هم خوش اند.
دل در گرو دل همديگه...
چشم تو چشم همديگه...
توی يه روز قشنگ بهاری...
که نسيم بهار صورت آدم رو نوازش میده...
پسر:اووووم... من يه دروغ به تو گفتم
دختر:چی؟
پسر:منو ببخش.
نبايد بهت دروغ می گفتم.
از روز اول بايد راستش رو می گفتم.
دختر:مگه چی گفتی؟
پسر:من...
دختر گوش می ده...
هيچی نمی گه...
قطره های اشک صورتشو می پوشونه!
اون قدر که جز اشکای خودش ديگه هيچی رو نمی بينه.
با دستاش صورتشو پاک می کنه
اما نمی تونه...
نمی تونه جلوی گریه شو بگيره.
پسر:اگه بخوای می تونيم
فقط مثل دو تا دوست صميمی باشيم!
دختر:من دوست دارم.
من تو رو می خوام برای هميشه.
من دوست صميمی نمی خوام.
چرا با من اين کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی؟
پسر هیچی نمی گه!
تنها حرفش اينه که...
پسر:يه حس خوبی نسبت به تو داشتم.
با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکنه از دستت بدم!
اما بايد بهت می گفتم...
دختر:حالا اين حرفا يعنی چی؟
يعنی می خوای من برم؟
پسر:سکوت...
دختر:باشه.
هر طور تو بخوای...!
من حرفی ندارم.
نمی خوام باعث رنجشت بشم...!
خداحافظ...
هر جا که هستی شاد باشی و سلامت!
حالا دختر تنهاست...
حال و روزش بد جوری خرابه.
داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بياد...
اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه. چون...
دختر:اون که می دونست...
من و اون مال هم ديگه نيستيم.
پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد؟
آره، می دونم...
اون حق داره که برای زندگيش آزادانه تصميم بگيره...
و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم!
چون اون... خيلی خوبه!
ولی...
کاشکی می دونست که چه قدر عاشقشم!
آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر عاشقشه!
اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره!
کاش پسر می دونست که شکستن دل يه گنجشک گناه داره!
***
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
