در وهمی بی انتها و در انتظاری بی پایان
چشمان خیسم را چه کنم؟
به قلب خسته ام چه بگویم؟
وجودی مرا در خود گرفت و با خود برد و تمام کرد مرا...
زهری در جام وجودم
غمی در غروب چشمانم و...
و اشک های من تا ابد ناتمام!